اين دخترايي كه من مي بينم تو پاركها و خيابونها، با كت و دامن تنگ و دانشگاه و .... ميبرنشون جاده هراز، همونجا حمد و سوره شون رو درست ميكنن همونجا ميندازنشون تو رودخونه.
چهار تا تاكسي ترمز ميكنه دخترببره اون ميگه اول نوبت منه ، من زودتر اومدم و ... آخوند بيچاره اونجا وايستاده يكي سوارش نميكنه. كاش ما هم دختر بوديم!
يه تاكسي عقب عقب اومدروحاني رو سوار كرد. روحاني خوشحال شد كه آره تاكسيه عقب عقب اومده تا سوارش كنه. تاكسي پايين تر پيادش كرد. به روحاني گفت پياده شو. پرسيد چرا تو كه اينقدر عقب عقب اومدي تا من رو سوار كني الان ميگي پياده شو؟ راننده تاكسيه ميگه آخه اونجا سايه بود ميخواستم تو آفتاب وايسي! چقدر مريضن مردم.