|
|
|
|
|
سلام. نمیدونم شما ها محرم قصه ما رو میشناسین یا نه؟ همونی که همش میگفت : قربون شما برم. محرم قصه ما خیلی مرد بود. خیلی مرد. هنوز صداش وقتی نصیحتم میکرد تو گوشمه. آره قربونتون برم محرم از بین ما رفت.
نقطه سر خط- شماره اول- سه شنبه ۴ اسفند ۸۴: سـلام، قـربــون شـمـا بــرم شايد اسمشو ندوني امّا خيلي دور از ذهنه که تا حالا اونو نديده باشي. هميشه صبحها تو ساختمان شمالي مي بينيش. با همون سطل قرمز وچکمه سياه و روپوش سرمه ای رنگ هميشگيش که ديگه حسابي واسش کوتاه شده و همون صداي گرم و پدرونه: «سـلام، قـربـون شـمـا بــرم!» سالهاست که «محرم» تو دانشکده ماست. حتي اون دانشجوياني که ديگه دارن بارکد اموال ميخورن!!! هم اون رو از اولين روزاي دانشجويي خودشون به ياد ميارن. اون هر کاري که «امر» بشه رو بدون هيچ چشمداشت و غرولندي انجام ميده. نظافت کلاسها، ساختمونها، حوض و حياط و گاهي هم جابجايي وسايلي که حتي فکر کردنِ بهش واسمون سنگينه! همون سال اول تو همون روزاي اول با هم دم خور شديم. حرفاش _بيش از اونکه بتوني باور کني_ گيراست. اونقدر گيرا که نميتوني بفهمي حرفاش نصيحته يا درد دل. جهانيه که يه سفر کوتاه به اون تا عمر داري به يادت ميمونه. وقتي براي اولين بار خيلي جدي با هم صحبت کرديم، يادمه درباره دانشجو و وظيفه ما به عنوان دانشجو بود. شايد خنده دار باشه امّا تا امروز هيچکسي حتي فلان استاد و دکتر هم نتــونـسـته به اندازه يه ربع حرف زدن «محرم» که بيشتر رنگ و بوي نصيحت داشت من رو تو اين مورد روشن بکنه. و چقدر خوب بود «محرم» هميشه اول سال، ميرفت کلاس سال اوليهاي دانشکده و همين حرفها رو بهشون ميزد. ولي خوب! شايد اينم يکي ديگه از مشکلات ماست که عادت کرديم، طرف ما بايد حتما فلان مدرک و مقام و معدل و... رو داشته باشه تا بتونيم يا بهتره بگم بخوايم حرفشو قبول کنيم. به هر تقدير از همون صبح مهرماه که من –دانشجوي ترم اول- با «محرم» سرد و گرم چشيده روزگار با هم حرف زديم خيلي وقته گذشته ولي با تمام رفاقت بين ما خجالت ميکشم اون چيزايي که دلم ميخواد رو ازش بپرسم. «محرم» هر روز صبح طرفای ساعـــت شش مياد دانشکده. زودتر از هر کسي که فکرشو بکنين وبعدازظهرها هم ساعت سه ميره. اما حتي تو سردترين روز سال هم کاپشنشو رو دستش ميگيره و اصلاً اون رو نمي پوشه مگر اينکه بارون بياد. يادمه يه روز بدجوري سرما خورده بود طوري که به زور ميتونست صحبت کنه. اما بازم کاپشن به دست داشت از دانشکده ميرفت بيرون ! خيلي دلم ميخواد يه روزي دليل اينکارش رو ازش بپرسم. يا خيلي سوالاي ديگه. حتي سوالاي کليشه اي؛ مثلا ازدواج کرده يا نه؟ بچه داره يا نه؟ بچه هاش کجان؟ و ....اما «محرم» اونقدر تودار و کم حرفه که تا حالا صحبت کردن ما از يه ربع بيشتر نشده. حالا فکرش رو بکنين همين آدم ظهر پنج شنبه اي تو رو ميون حياط دانشکده ببينه و از تو بپرسه ناهار خوردي يا نه؟ با اينکه جواب من مثبت بود بازم با خواهش و تمنّا ازم خواست که برم و باهاش غذا بخورم. يه ظرف يه بار مصرفه کوچولو دستش بود. گفتم:«باشه، من ميرم ساختمون اساتيد و ميام» وقتي بعد از بيست دقيقه برگشتم هنوز به غذاش لب نزده بود و منم با شرم و غم يه لقمه خوردم تا اون به قول خودش غذا از گلوش پايين بره. نميدونم شايد اون آخرين فرد از نسلي باشه که معرفت و مردونگي رو تو عمل هم نشون دادن. قرار نبود درباره «محرم» بنويسم. دلمون مي خواست خودش حرف بزنه و همون حرفها، حرفايي که بوي سادگي و صميميتش، «ما»هاي گم شده تو دورهاي دور رو بد جوري گيج و مست مي کنه، به اسم مصاحبه يا حالا هر چيز ديگه ای که چاپ بشه. ولي راستش خود«محرم» راضي نشد. مي گفت:«با يکي مصاحبه کنيد که هم قشنگ تر از من حرف بزنه ، هم يه حرفي بزنه که به درد دانشجوها بخوره» من اون کسي را که محرم مي گفت پيدا نکردم ، واسه همين راجع به کسي نوشتم که قشنگ حرف ميزنه و حرفهاي قشنگش خيلي به درد دانشجو مي خوره ولي خودش يه جور ديگه فکر ميکنه. بهش گفتم :«حالا که مصاحبه نمي کني پس لااقل بذار يه عکس ازت بگيرم» و اون وايستاد و با همون نگاه ساده و پر از صميميت هميشگيش به دوربين خيره شد. وقتي از پشت لنز دوربين نگاش ميکردم يه لحظه چشمم افتاد تو چشمش و يهو دلم لرزيد. از اون نگاههايي بود که ميشه اونو مثل يه شلاق کوبيد تو صورت روزگار. درست مثل همون وقتايي که موقع خستگي در کردن، به نرده ها تکيه ميده و زل ميزنه به زمين و تو نمي فهمي که واقعاً به چي فکر ميکنه. قدر «محرم» رو بايد دونست. آدمايي مثل اون ديگه خيلي خيلي کم تو اين دور و زمونه پيدا ميشن. وقتي داري از پله ها بالا ميري تا به کلاس برسي و اون داره پله ها رو جارو ميکشه يا هر وقت ديگه اي که ديديش يه سلام و احوالپرسي باهاش داشته باش. زياد وقتت رو نميگيره چون خودش آدم کم حرفيه و نه..... اينو مطمئن باش که صحبت کردن با اون نه وقتت رو ميگيره و نه چيزي از آقايي تو کم ميکنه. اينو مطمئن باش. قربون شما برم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط حسن صابری
|
|
||